جملات جالبی که از ارباب حلقه ها در آورده ام در اینجا لیست شده.

امیدوارم که دفتر جمله برداری تان را منور کند.

.

.

نمی توانستی که در آن مکان غمگین باشی

.

تاریکی فزاینده

.

هرچه از طلاست درخشان نیست

.

آهنگ گام هایش تغیر نمی کرد

.

اکنون آرام دراز کشیده بود، اما خواب آن دور دورها بود

.

پرتگاهی لخت و عور که پای آن در مه فرورفته بود.

.

ارتفاعاتی ناهموار با تاجی از توده ابر

.

وصفش را طوری گفته اند که نمی خواهم آن را از نزدیک ببینم.

.

کناره های رودخانه به پشته های خزه گرفته تبدیل شده بود.

.

هیچ آفتابی در آسمان ابری کم ارتفاع نفوذ نمی کرد.

.

نمی دان این حاکی از کدام فال بد می تواند باشد.

.

پرندگان انگار پرواز کرده و رفته و یا لال شده بودند.

.

خورشید ناگهان از سایه های شرق بالا آمد

و تیر شعاعش که رها شد به سطح شهر خورد.

.

فکر فرودو و سام مثل نیشتری در قلبش فرو رفت.

.

قله مضرس آن پوشیده از برف های ابدی برفراز جهان می درخشید.

.

آخرین تیغ های خورشید سایه های دراز و تیزی از سواران

بر زمین انداخته بود که پیشاپیش آنان حرکت می کرد.

.

شاهکار عظیم دست انسان در سال هایی ورای دسترس ترانه ها و قصه ها.

.

نامشان از یاد رفته بود و هیچ ترانه یا افسانه ای آن را به خاطر نمی آورد.

.

لشکرکشی بزرگی که هم و غم سرودهای روهان

طی زندگی طولانی نسل های بعد مصروف آن شد.

.

می ترسم میز های این شهر برهنه تر از آن باشد که مطابق میل توست.

.

خورشید که سرانجام در دریا پایین رفت

توانست پرتو های وداع خود را پیش از رسیدن شب گسیل کند.

.

وحشت عظیمی بر همه مستولی شد

و بال مردان سست شد

و در پهلوی آنان آویخت

و هیچ کمانی نغمه ساز نکرد.

.

آنگاه دل ائومر ناگهان غیرمنتظره مالامال از امید شد

و همراه آننیش نگرانی و بیم از نو در دلش سر برداشت.

.

این باد هیچ رایحه ای با خود نداشت.

اما هوایی بود سراسر مفرح و پاکیزه و تازه،

انگار هیچ موجود زنده ای در آن دم نزده بود.

.

پاهای ناخشنودش را مجبور به اطاعت کرد.

.

روشنایی صبح آن دو را کنار هم پیدا کرد.

.

تاق باز دراز کشیده بود.

.

شب آن دو را از چشم یکدیگر پنهان کرد.

.

یاد و خاطره ی آب تمام افکارش را مشغول به خود می کرد.

و هر نهر و جویباری و چشمه ای که تا به حال زیر سایه سبز درختان بید،

یا در درخشش نور خورشید دیده بود،

برای شکنجه ی او در پس کوری چشم هایش می رقصید و موج می زد.

.

سرپرست با اشاره ی فارامیر کرنشی کرد و آنان را ترک گفت.

.

دست هایشان با هم تلاقی کرد و در هم چفت شد.

.

بهار و تابستان دست به دست هم دادند

و همراه هم بنای سرخوشی در دشت های گوندور را گذاشتند.